«من .. تــو .. آفتـــاب »
" قصه سپــــــــردن دل ، یه حقیقت دروغـــــــــه "

یه تصادف وحشتناک حال و هوام رو بهم ریخت . کشته شدن یه دختر جوون که با هزار امید و آرزو از خونه زده بود بیرون روح و روانم رو بهم ریخت ...یه عالمه فکر از ذهنم گذشت ...اون مرد و من ِ نوعی حتی نتونستم از ماشین پیاده بشم و کمکش کنم ...خونِ قرمز رنگی که اطرافش بود بیشتر منو در افکارم غرق میکرد ...دیگه حوصله شرکت و کار رو نداشتم ...هنوز هم توی فکرم. در فکر خانواده دختری که کشته شد ...پسری که دوستش داشت...نمیدونم هر کسی که به نوعی اونو میشناخت ...نمیدونم چرا از ذهنم دور نمیشه 

هنوز هم مثل اون وقتام ...حساس ... داداش حق داشت نمیگذاشت کفش های غمگین عشق رو بخونم ...حق داشت روزای مدرسه اجازه رمان خوندن بهم نمیداد...اگه نه من درس خون نبودم. مثل امروز که هیچ کاری نکردم و همکارم هی غر میزد...هی غر میزد...ناراحتی در صورتم کاملا مشهود بود ...فکر اون دختر ...فکر اینکه دیگه نفس نمیکشه سخت آزارم میده 

نمیدونم ....فقط میدونم دلم گرفته امروز ...کلاً روی فرم نیستم

[ سه‌شنبه 9 مهر‌ماه سال 1392 ] [ 23:51 ] [ تلاله ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

" مـــا فقــط حســـرت بــی پــایــان یــــک اتفــــاق ســـاده ایـــم کــــه جهــــان را بـــی جهــــــت، یــــک جــــور عجیبــــی جــــدی گرفتـــــه ایــــم … !
آمار سایت
تعداد بازدید ها: 194957