X
تبلیغات
رایتل

«من .. تــو .. آفتـــاب »
" قصه سپــــــــردن دل ، یه حقیقت دروغـــــــــه "

یه وقتایی ...فکرایی میاد سراغت که بعدها به خودت غر میزنی که چرا در مورد این موضوع دو دل شدی ...اونقدر که چند روز فکرت رو مشغول کنه و هی فکر کنی و فکر کنی ...هی حساس تر بشی...البته به حساسیت نرسید فکرای من ..امروز با بابا کلی حرف زدیم ..از گذشته ای حرف زدیم که برای هر دو ما سخت بود ...از چیزایی گفتم که سالها تو دلم مونده بود و فقط آتش زیر خاکستر بود...از دوستای به ظاهر دوست  برای بابا گفتم که چه کردن ...چطور دامن زدن به چیزی که نبود ...به چیزی که !!!

اون وقتا یادم نمیره از حرف اطرافیان اونقدر با عصبانیت لیوان رو شستم که توی دستم شکست ...اونقدر عصبانی بودم که متوجه بریده شدن دستم نشدم ...هم میخواستم احترام رو حفظ کنم هم میخواستم از بابا طرفداری کنم ...سکوت کردم...سکوت...

وای چه سکوت ِ وحشتناکی بود ...دلم شکست ...هیچ وقت عادت نداشتم جلو غریبه ها گریه کنم هنوز هم مغرورم ...هنوز هم مردِ روزهای سختم ...

اون روز دعای بد نکردم ...توی چشمای بزرگترم که خیلی راحت به مادرم ...به خواهر خودش ..به هم جنس خودش توهین میکرد نگاه نکردم تا مبادا پرده حیا پاره بشه ...

امروز همه رو به بابا گفتم ...گفتم واسه بهم زدنِ آرامش و خوشبختی ما و برآورده شدن آرزوهاشون چطور گوسفند قربانی کردن ...همه چیز رو گفتم  به بابا و هزار تا دلیل برای حساسیت مامان آوردم که دلگیر نباشه ...

 میدونم چیزی تو دلش نیست ...میدونم دلش اندازه یه دریا بزرگه 

حرفام که تموم شد ...قسم خورد ...به جان من ...به مرگ من ..و من باور کردم و به یقین رسیدم .

وااااای خدایا ! چقدر دلم هوای حرم کرده...یه گوشه دنج و آروم که به گنبد طلاش نگاه کنم و آروم بگم :

                                     گدای دوره گردم          

                                                    رضا دورت بگردم


پ.ن:

خدای مهربونم ! همه اونایی که به ما بدی کردن رو ببخش ...



[ شنبه 7 دی‌ماه سال 1392 ] [ 22:29 ] [ تلاله ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

" مـــا فقــط حســـرت بــی پــایــان یــــک اتفــــاق ســـاده ایـــم کــــه جهــــان را بـــی جهــــــت، یــــک جــــور عجیبــــی جــــدی گرفتـــــه ایــــم … !
آمار سایت
تعداد بازدید ها: 186840